شبی در خواب تو را دیدم
تو را در لباس خوشی دیدم
چه زیبا بود لبخندت
چه بی ریا بود حرفهایت

تو از خود.............
منم از اوج میگفتم
تو از سفر و............
من از دیدار میگفتم
به راستی که زیبا بود
ولی افسوس رویا بود
تو ساقی منم میخوارت
بده جامی که شدم مست و پریشانت

ادامه مطلب
سلام
سلامی به پاکی تو
سلامی به گرمی وجودت
سلامی به روشنایی خورشید
سلامی به درخشش ستارگان
ولی افسوس که نیست................
در جواب سلامم،سلامی.............
نشنیدم در جواب،سلامی
کاش باورم میکرد حتی برای لحظه ای
لحظه ای که اگر بود بهترین لحظه ی عمرم بود.................
دوستت خواهم داشت
همیشه
منتظر سلام نا آشنایت هستم
خداحافظ خداحافظی به سردی طلوعت
خداحافظی به غمگینی روحت
به سنگینی دل
و به تاریکی شب
کاش در توانم بود که بگویم:
لحظه ی دیدار نزدیک است
ولی افسوس لحظه ی دیداری نیست
به یاد تو................................................

ادامه مطلب
اینم یه شعر از خودم
نگاه عاشقت را من دگر هرگز نمیبینم
به دنبال تو میگردم
به هر دشتی به هر صحرا
به هر کوه و به هر دریا
ولی افسوس نمیبینم
دگر آن ناز چشمت را
دگر هرگز نمیخندم به آن هنگام که رویت را نمیبینم
دگر گویی دلی نیست ...............عاشقی نیست
هر آنچه را که میبینم خیالی بیش نیست

.....................................................................................................
ادامه مطلب
این مثنوی حدیث پریشانی من است بشنو که سوگنامه ویرانی من است
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو غزلم شور و حال مرد بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد
گفتم مرو که تیره شود زندگانیم با رفتنت به خاک سیه مینشانیم
گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد بر چشم باد فرصت دیدن نمیدهد
وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است
دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است* اصلاً کدام احمق از این عشق راضی است
این عشق نیست فاجعه قرن آهن است من بودنی که عاقبتش نیست بودن است
حالا به حرفهای غریبت رسیده ام فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام بگزار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نارفیق اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق
من را به ابتذال نبودن کشانده اند روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا این برادران ریا کار زنده اند این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند
یعقوب درد میکشد و کور میشود یوسف همیشه وصله ی ناجور میشود
اینجا نقاب شیر بر کفتار میزنند منصور را هر آینه بر دار میزنند
اینجا کسی برای کسی ،کس نمیشود* حتی عقاب در خور کرکس نمیشود
جایی که سهم مرگ جز تازیانه نیست حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
ما میرویم چون دلمان جای دیگر است ما میرویم هر که بماند مخیَر است
ما میرویم گر چه ز الطاف دوستان بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
دلخوش نمیکنیم به عثمانو مذهبش در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما میرویم مقصدمان نا مشخص است هر جا رویم بی شک از این دیر بهتر است

ادامه مطلب
تبلیغات

